پیاده رو پر بود از دختر و پسر
یکی نگاهی کرد و خندید
ردشد
آن یکی چشم غره ای آمد و سرش را چرخاند
من مثل غریبه ها یکی یکی خودم را کنار کشیدم
طعنه هم خوردم
پیاده رو پر بود از دختر و پسر
دختر ها می گفتند (پسره)
پسرها می گفتند (دختره)
حسابی گیج شدم
پام گیر کرد
لای آدم ها خوردم زمین
دخترها خندیدند
پسرها دستم را نگرفتند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 2:23  توسط رامین حاجی کریمیان
|
وقتی زلزله آمد
هشت ریشتر خراب شدم
مادرم هشت بار آوار زایید
پدرم آجرباران شد
وقتی زلزله آمد
خواهرم نامزدش را گم کرد
برادرم توی قبر رفت
همه دیوارها روی سرمان ریختند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:50  توسط رامین حاجی کریمیان
|
خرمن خرمن
از تبار توام
به صافی تو صیقل خورده ام
از زمانه که بی پروا
مرا در آغوش کشید
این جبر بودن
بی مهابا
لبریزم می کند
صدف مروارید می سازد و
بااشتیاق
تو ، من را .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:11  توسط رامین حاجی کریمیان
|
قاصدک سراسیمه بود
در گریز از وحشت له شدن
دربه در
دنبال تومی گشت
نهر بوی لجن می داد
و باران سیاه
این دوده ی کدام نکبت است ؟
بر دریا نشسته است
در جوار سبزه ی بی رنگ
در محو گل میخک
نجابت نفس کشیدن از سوراخ بینی و دهان
به شش ها پناه برده است
نارنج ها رنگ باخته اند و
هیکل تنومند تو
در هیبت این سیاه
بیچاره مانده است .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:9  توسط رامین حاجی کریمیان
|