کوچ می کنم
کوچ می کنم بالای بالا
خرم آباد* را می پیچم
توی قلعه گردن* بوی باقلا و گلپر مستم می کند
سر راهم به سه هزار* سلام می کنم
در امتداد دوهزار* آنقدر می روم
تا درختان را
تا شیلات را
تا تمام پیچ ها را
رد کنم
توی چند ساعت عسل محله* را فتح می کنم
تا صبح زود
کنار گالش های دریاسر*
شیر تازه بخورم
توی کلبه روی نَمد* دراز بکشم
توی آبشخور گاوها دست بکشم
با گوساله ها بازی کنم
جنون گاوی را از یاد ببرم .
خرم آباد - قلعه گردن - جاده های دوهزار و سه هزار - عسل محله - دریاسر
مناطق جنگلی و دیدنی تنکابن مازندران می باشند .
نمد نوعی زیرانداز ساخته شده از پشم گوسفند است .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:25  توسط رامین حاجی کریمیان
|
کنار خیابان می خوابی
توی مردم می روی و می آیی
روی اعلامیه ها خوش خط می نویسی
بلند بلند می خندی
لابه لای ماشین ها می رقصی
فریاد می کشی
قر می دهی
همه می خندند
من هم می خندم
حالا که رفتی..................اما
نمی دانستم لیسانس داری .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1:30  توسط رامین حاجی کریمیان
|
نه ماه قبل از خرداد به دنیا آمدم
آنوقت که پدرم یقه ی مادرم را گرفت تا ببوسد
درد زایمان شد مرگ مادرم
پدرم که رفت زندان
بقال سر کوچه برایم داستان می گفت
توی کوچه آنقدر دویدم تا بزرگ شدم
پنج تا عید
سفره ی هفت سینمان مادر را کم داشت
چند سال جنگیدم
چهار سال آرزو کردم
و حالا یک سال است
روی سنگ های ساحل می نشینم
موج ها ورق می خورند
من می نویسم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:21  توسط رامین حاجی کریمیان
|
تو را نگاه می کنم
می کوبم
نرم می کنم تمام ذهنم را
داس.....
تبر.......
هفت سال است شغلم همین است
و تا هفتاد سالگی ادامه خواهم داد
صورتم , کوره
دستهایم , پتک
من فولادم
آبدیده
من روز تولدم پهلوان بودم
وقتی نگاهم می کنی
شکلم می دهی
شی ام می کنی
خصلت شاعران در تو نهفته
از من سنجاقک
از من گل
از من کتاب
از من بادبادک می سازی
پیرم می کنی .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:1  توسط رامین حاجی کریمیان
|
کتاب هام
نقش زمین شد
حرف آزادی توی کتاب شاملو
بارانی
{} {} {}
عابران روی آن لگد می کنند
(باغ آینه)
روی چشمه کیله با کاکویی همنواست.
باغ آینه یکی از کتاب های احمد شاملو است.
چشمه کیله رود بزرگ تنکابن مازندران می باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:25  توسط رامین حاجی کریمیان
|
نزدیک شومینه
پشت پنجره ایستاد
پرده ی حریر را کنار زد
فنجان قهوه توی دستش
آستین کوتاه پوشیده بود
از طبقه ی دوم به پایین نگاه کرد
سرش را برگرداند
شاید فکر کرده بود ......
بلند می شوم
تا ساعت 11 شب را
در کوچه ای دیگر
اتراق کنم.
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 17:7  توسط رامین حاجی کریمیان
|