رویا
هر شب میدان شهر
می آید توی خواب تو
بنز سفیدی کنار می زند
توی آن همه عمله
تو را با خودش می برد .
شعر
هر شب میدان شهر
می آید توی خواب تو
بنز سفیدی کنار می زند
توی آن همه عمله
تو را با خودش می برد .
مادرم می رود بیرون
اما با چادر
فقط چشم و بینی اش پیداست
پدرم وقتی می خواهد برود بیرون
شلوار لی می پوشد
آستین کوتاه تن می کند
موهایش از موهای مادرم بلندتر است
حتی روسری هم نمی بندد .
می گویید اقتصاد دنیا را به هم ریخته ام
به خاطر من می جنگید
صلح می کنید
من را با این رنگم
من را با این بوی گندَم
از اعماق زمین و دریا بیرون کشیدید
بیرون کشیدید تا زندگی شما را به هم
بزنم .............!؟
مدام ولگردی و شک پلیس
این موقع شب اینجا چکار می کنی؟
توی دستم کتاب سهراب
و
من را چکار با کرکره ی مغازه ها
من را چکار با دیوار مردم
کل کل می کنم و پرت می شوم توی ماشین پلیس و
یادم می رود آبروی پدر
به پاسگاه که می رسیم
چک و لگد دسر قبل از بازجویی می شود و
دندان ها توی دهنم خرد
و من اسمم را هم فراموش می کنم
توی بازداشتگاه یکی یکی از جرمشان می گویند و
من هنوز نمی دانم شعرهایم چاپ می شود یا نه ؟