عادت
لبخندی زد و
اسم فاحشه رویش گذاشتم
گذشتم از کنارش
دور
دورتر
فاحشه ها به صف
با قیافه های بزک شده
و آنها هرگز به من لبخند نزدند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:20  توسط رامین حاجی کریمیان
|
شعر
لبخندی زد و
اسم فاحشه رویش گذاشتم
گذشتم از کنارش
دور
دورتر
فاحشه ها به صف
با قیافه های بزک شده
و آنها هرگز به من لبخند نزدند .
هر وقت دندان درد می گرفتم
مادر بزرگ تریاک تجویز می کرد
از وقتی که او مرده است
خمار خمارم .