تبليغاتX
afagh

afagh

شعر

...

 

مثل فاحشه های روبروی دادگستری نیست

خیلی سر تر از این حرف هاست

 

پنج دقیقه کنار خیابان بایستد اگر

موهای مش شده ی ریخته روی کمرش

می ریزد روی صندلی الگانس

 

خیابان به خیابان

کوچه به کوچه

                دنبالم آمده

چشم های مثل گربه اش را انداخته توی چشم هام

زل زده

می گوید :

بیست سال آزگار کجا غیبت زده بود

تو که    نه جانبازی

           نه شهید

           نه مفقودالاثر .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سرباز4

 

پر از سرباز است این درخت .

[] [] []

با دو خشاب اضافی بر بند حمایل

با پوتین های سیاه

لباسم

همرنگ درخت

کلاه بر سر

              بی شاخه و برگ

تفنگ بر پشت .

[] [] []

هفت قدم و چهار قنداق

از این سنگ تا درخت .

[] [] []

این درخت پر از سرباز است 

ایستاده

خبردار

بی پوتین

بی تفنگ .

 [] [] [] []

 [] [] [] []

جایی برایم نیست روی تن درخت

هر چه می زنم

سرنیزه ام در سنگ فرو نمی رود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:19  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سرباز3

 

شیمیایی تر از پدرم

مغناطیسی تر از برادرم که آهنربا به تنش می چسبد

هر روز مثل خان کلاشینکف دور خودم پیچ می خورم و

به پلاک زنجیر شده به گردنم نگاه می کنم

به جعبه های مهمات که مثل تابوت افتاده اند

و شب

می ترسم

به آسمان نگاه کنم و

موشک ها

دوباره جای ستاره ها را گرفته باشند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:21  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سرباز2

 

در رفتم از پست نگهبانی پادگان

قهقهه کنان پا توی شهر گذاشتم

به احترامت : به قشنگترین دختران

            ادای احترام نظامی کردم

کنار مزون عروس خبردار ایستادم و خیره بر سپیدی قامتت

                                         سرود ملی سر دادم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سرباز1

 

از دانشگاه که بر می گردی

کنار سی و سه پل بایست

دست بکش توی زاینده رود 

                     و برای سیاست خارجه و برای دیپلماسی دعا کن

به سپیدی پادگان تبریز قسم

برایت هزار ترانه ی ترکی از حفظ می کنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 3:41  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

رقص

 

طنین تک بیت های محلی

پیچیده لای درختان

هنوز همراه باد می رقصد

او اینجاست

مثل همیشه

ایستاده بر تاب

با مانتوی شیری رنگ .

هر بار با تاب بالا می آید

           مخم تاب می گیرد

وقتی می پرد پایین

          زمین می لرزد زیر پاهام

دست مادر را رها می کنم

می رویم تا سُر بخوریم از سُرسُره ها

از پله ها بالا می روم

می آید پشت سرم

بالای سُرسُره کنارم می ایستد

با دستش جایی را نشانم می دهد

سُر می خورد

            می رود

من هم با سُرسُره

            می روم به دنبالش .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:22  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

تند باد

 

هر وقت تند باد می آید

مادرم سیخ فرو می کند در خاک

تند باد به خانه برمی گردد

ما هم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:42  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

رویش

 

نان


تکه های نان


تکه تکه


در دست های من


میان انگشتان


در دهان


اما گرسنگی تو بزرگت می کند


مانند بذری پاشیده بر زمین


و تو روییده ای در سنگلاخی ترین مزرعه .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 14:55  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

طنین

 

از بلند گوی محل ، مارش می شنوم


یکی 


     آنطرف تر


به پستان های آویزان تو روی طناب رخت


                                       نگاه می کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:55  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

یکی بود یکی ....

   

شعر عوض شده است


تو عوض شده ای


کسی در قم عوض شده است


کسی در کرانه ی باختری عوض شده است


و یکی در un دارد به اینها نگاه می کند و فکر .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:11  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

ترانه

 

در كوچه و خيابان

دروغ حكم نراند

تلويزيون روشن كني

دروغ نقش بازي نكند

كتاب باز كني

كلمه يا سطري

به دروغ گم نشده باشد

پدر از سر كار بيايد

بوسه از لبان مادر

به دروغ

از يادش نرود

آنوقت مي شود گفت                       

                         خوشبختي .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:57  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

روزنامه

 

تمام زندان های دنیا را هم بگردی

زندانی به این بزرگی نیست

که هم خودت

هم پدرت

هم مادرت

هم خواهر و برادرت

تمام همسایه هات

هم شهری هات

و هموطنانت

                 در آن باشند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:30  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

حباب

 

 

سد شد

 

و درخت هاي پانصد ساله را نديد

 

چطور زجه زدند

 

وقتي صمغشان را كشيدند

 

 

سد شد

 

ميان تمام شاهراه ها

 

پل هاي هزار ساله

 

مي خواست بگويد :

 

عشاير كوچ نكنيد

 

 

سد شد 

 

سد شد

.

.

 

 

من نتوانستم سد شوم

 

اعتراض هايم حباب ها شدند

 

روي آب آمدند

 

تر كيدند .

            ۸۶/۲/۱۰                

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

شرع

                                    

فاتحه

بقره

آل عمران

می لرزد تنم

باید حواسش را پرت کنم

گیجش کنم

گیج گیج

تا نساء را نخواند

مادرم از هوو بدش می آید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:9  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

عادت

 

لبخندی زد و

اسم فاحشه رویش گذاشتم

گذشتم از کنارش

دور

دورتر

فاحشه ها به صف

با قیافه های بزک شده

و آنها هرگز به من لبخند نزدند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:20  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

طب

 

هر وقت دندان درد می گرفتم 

مادر بزرگ تریاک تجویز می کرد         

از وقتی که او مرده است

خمار خمارم  .       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:32  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

رویا

 

هر شب میدان شهر

می آید توی خواب تو

بنز سفیدی کنار می زند

توی آن همه عمله 

تو را با خودش می برد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:42  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

دموکراسی

 

مادرم می رود بیرون

اما با چادر

فقط چشم و بینی اش پیداست

پدرم وقتی می خواهد برود بیرون

شلوار لی می پوشد

آستین کوتاه تن می کند

موهایش از موهای مادرم بلندتر است

حتی روسری هم نمی بندد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

نفت

  

می گویید اقتصاد دنیا را به هم ریخته ام

به خاطر من می جنگید

صلح می کنید

من را با این رنگم

من را با این بوی گندَم

از اعماق زمین و دریا بیرون کشیدید

بیرون کشیدید تا زندگی شما را به هم

بزنم .............!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:7  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

بازداشتگاه

 

مدام ولگردی و شک پلیس

این موقع شب اینجا چکار می کنی؟

توی دستم کتاب سهراب

                              و

من را چکار با کرکره ی مغازه ها         

من را چکار با دیوار مردم

کل کل می کنم و پرت می شوم توی ماشین پلیس و

یادم می رود آبروی پدر

به پاسگاه که می رسیم

چک و لگد دسر قبل از بازجویی می شود و

دندان ها توی دهنم خرد

و من اسمم را هم فراموش می کنم

توی بازداشتگاه یکی یکی از جرمشان می گویند و

من هنوز نمی دانم شعرهایم چاپ می شود یا نه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:43  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

کوچ

          

کوچ می کنم

کوچ می کنم بالای بالا

خرم آباد* را می پیچم

توی قلعه گردن* بوی باقلا و گلپر مستم می کند

سر راهم به سه هزار* سلام می کنم

در امتداد دوهزار* آنقدر می روم

تا درختان را

تا شیلات را

تا تمام پیچ ها را

رد کنم

توی چند ساعت عسل محله* را فتح می کنم

تا صبح زود

کنار گالش های دریاسر*

شیر تازه بخورم

توی کلبه روی نَمد* دراز بکشم

توی آبشخور گاوها دست بکشم

با گوساله ها بازی کنم

جنون گاوی را از یاد ببرم .

 

خرم آباد - قلعه گردن - جاده های دوهزار و سه هزار - عسل محله - دریاسر
مناطق جنگلی و دیدنی تنکابن مازندران می باشند  .

نمد نوعی زیرانداز ساخته شده از پشم گوسفند  است .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:25  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

پشت صورتت

  

کنار خیابان می خوابی

توی مردم می روی و می آیی

روی اعلامیه ها خوش خط می نویسی

بلند بلند می خندی

لابه لای ماشین ها می رقصی

فریاد می کشی

قر می دهی

همه می خندند

من هم می خندم

حالا که رفتی..................اما

نمی دانستم لیسانس داری .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1:30  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

روز جنین

 

نه ماه قبل از خرداد به دنیا آمدم

آنوقت که پدرم یقه ی مادرم را گرفت تا ببوسد

درد زایمان شد مرگ مادرم

پدرم که رفت زندان

بقال سر کوچه برایم داستان می گفت

توی کوچه آنقدر دویدم تا بزرگ شدم

پنج تا عید

سفره ی هفت سینمان مادر را کم داشت

چند سال جنگیدم

چهار سال آرزو کردم

و حالا یک سال است 

روی سنگ های ساحل می نشینم

موج ها ورق می خورند

من می نویسم  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:21  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

دست هایم پتک

 

تو را نگاه می کنم

می کوبم

نرم می کنم تمام ذهنم را

داس.....

تبر.......

هفت سال است شغلم همین است

و تا هفتاد سالگی ادامه خواهم داد

صورتم , کوره

دستهایم , پتک

من فولادم

آبدیده

من روز تولدم پهلوان بودم

وقتی نگاهم می کنی

شکلم می دهی

شی ام می کنی

خصلت شاعران در تو نهفته

از من سنجاقک

از من گل

از من کتاب

از من بادبادک می سازی

پیرم می کنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:1  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

بارانی

 

کتاب هام

نقش زمین شد 

حرف آزادی توی کتاب شاملو

بارانی

{} {} {}


ع
ابران روی آن لگد می کنند

(باغ آینه)

روی چشمه کیله با کاکویی همنواست.

باغ آینه یکی از کتاب های احمد شاملو است.

چشمه کیله رود بزرگ تنکابن مازندران می باشد. 

 

                

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:25  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

آواره

                    

نزدیک شومینه 

پشت پنجره  ایستاد  

پرده ی حریر را کنار زد 
                     
فنجان قهوه توی دستش 
        
آستین کوتاه پوشیده بود
   
از طبقه ی دوم به پایین نگاه کرد          
           
سرش را برگرداند                              
   
شاید فکر کرده بود ......
          
بلند می شوم        
                                             
تا ساعت 11 شب را
                                    
در کوچه ای دیگر
 
اتراق کنم. 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 17:7  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

غربت پیاده رو

 

پیاده رو پر بود از دختر و پسر

یکی نگاهی کرد و خندید

ردشد

آن یکی چشم غره ای آمد و سرش را چرخاند

من مثل غریبه ها یکی یکی خودم را کنار کشیدم

طعنه هم خوردم

پیاده رو پر بود از دختر و پسر

دختر ها می گفتند (پسره)

پسرها می گفتند (دختره)

حسابی گیج شدم

پام گیر کرد

لای آدم ها خوردم زمین

دخترها خندیدند

پسرها دستم را نگرفتند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 2:23  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

آوار

 

وقتی زلزله آمد

هشت ریشتر خراب شدم

مادرم هشت بار آوار زایید

پدرم آجرباران شد

وقتی زلزله آمد

خواهرم نامزدش را گم کرد

برادرم توی قبر رفت

همه دیوارها روی سرمان ریختند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:50  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

آیینه

 

خرمن خرمن

از تبار توام

به صافی تو صیقل خورده ام

از زمانه که بی پروا

مرا در آغوش کشید

این جبر بودن

بی مهابا

لبریزم می کند

صدف مروارید می سازد و

 بااشتیاق

تو ، من را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:11  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

رنگ باخته

 

قاصدک سراسیمه بود

در گریز از وحشت له شدن

دربه در

دنبال تومی گشت

نهر بوی لجن می داد

و باران سیاه

این دوده ی کدام نکبت است ؟

بر دریا نشسته است

در جوار سبزه ی بی رنگ

در محو گل میخک

نجابت نفس کشیدن از سوراخ بینی و دهان

به شش ها پناه برده است

نارنج ها رنگ باخته اند و

هیکل تنومند تو

در هیبت این سیاه

 بیچاره مانده است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:9  توسط رامین حاجی کریمیان  |